مشکل از ما بود
در بازیِ اینستاگرام
کُدِ نجات را از بر نبودیم.
ما دانه میکاشتیم در خاکِ نور،
و الگوریتم
هر شب، آرام،
دانهها را میخورد.
روزی همه معمولی بودند،
ابر، درخت،
عکسهایی با نور طبیعی،
صداهایی با لهجهی خودِ زندگی.
اما حالا،
هیچکس بیفیلتر
حقِ دیده شدن ندارد.
ما به امیدِ شنیده شدن،
بر دیوارِ استوریها مینوشتیم:
"سلام"،
اما صدا در تونلِ داده گم شد.
الگوریتم
به چهرهی ما نگاه کرد
و گفت: "محتوایِ کمارزش."
غزلم را پست کردم،
هر مصرع، زخمی از نبودن.
سیستم نوشت:
"تخلف از دستورالعملِ محبوبیت."
من اما فقط از درخت گفته بودم،
و از باران،
و از دوستی که دیگر آنلاین نمیشود.
هایکو:
برگِ معمولی،
در سرورِ خاموش،
پوسید.
گفتیم شاید سکوت نجات دهد،
پستی نگذاشتیم،
فقط نگاه کردیم،
که چگونه نور
از چهرهها عبور میکند
و برمیگردد به صفحهی تبلیغات.
تا روزی که
اینستاگرام ما را بیرون انداخت.
نوشت: *حساب شما برای همیشه حذف شد.*
درختِ آخرمان هم قطع شد،
ابرها از حافظه پاک شدند،
و ما مانده بودیم
در خیابانی که هیچکس
نامِ ما را جستوجو نمیکرد.
هایکوی آخر:
جهانِ واقعی ـ
سردتر از نوتیفیکیشنِ نخوانده،
بیصدا، بیما.
---
برچسب:
نویسنده: hamsengar