خرید بک لینک

Hamsengar

عکس و شعر و .‌..

باران که میبارید

باران می‌بارید.

نه آن‌قدر که شهر را بشوید؛
فقط آن‌قدر که پنجره،
پنجره را به خاطر نیاورد.

کلاغی از نور
بر سیمی خیس نشست.

من از سمتِ آبیِ تصویر می‌آمدم،
تو از سمتِ زردِ فراموشی.

خانه میان ما بود.

خانه‌ای که هر شب از نو ساخته می‌شد
از باران،
از شیشه،
از سایه،
از چشم.

و صبح دوباره فرو می‌ریخت
در باران.

گفتم:
«آیا هنوز مرا به یاد داری؟»

اما صدایم به پنجره رسید
و پنجره به شیشه،
و شیشه به سایه،
و سایه به چشم؛

و چشم
به باران.

آن‌وقت فهمیدم

آدم‌ها گاهی نمی‌روند؛
فقط در اتاق دیگری از حافظه می‌نشینند.

سه قطره آب
روی لبه‌ی فنجان...

پاییزِ کامل.

و دلم که روزی در تو خانه داشت
اکنون مسافری‌ست در همان خانه هنوز؛

نه مانده است،
نه رفته است.

عجیب نیست؟

ما تمام عمر در جستجوی یکدیگریم،
اما وقتی می‌رسیم،
شبیه دو انعکاس روی شیشه‌ای خیس می‌شویم؛

یکی آبی،
یکی زرد،

و باران نمی‌داند

کدام‌یک تصویر است،
کدام‌یک خاطره.

برچسب: نویسنده: hamsengar تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 1:36

صفحه بندی