جایی در سکوت
که سیاهی نه میریزد، که سنگینی میکند
سهاست
نه پنهان، که فراموششده در بافت شب
صدایی از حنجرهای که هرگز فریاد نزد:
«سها...»
نه نجوا، نه فریاد
چیزی میان این دو
که در گلو میماند
و بیرون نمیریزد
و نمیگرید
و فقط — سنگین میکند
برگی روی دفتر خاطراتی که هرگز نوشته نشد
سها را خط زده
نه با خودکار
با سایهای از نبودن
آنسوی کهکشانها
کسی چای سردش را زمین گذاشته
بیآنکه بگوید برای چه کسی
سها میداند
و سکوت میکند
پروازش ده، سها را از بند
سها
بدون بال
پرواز را
از تهِ سکوتی که نفس نمیکشد
فهمید
باد از کوچهای میگذرد که کسی در آن نیست
«هنوز همانجایی که گم کردی...»
سها میخندد
خندهاش آنقدر نرم است
که فقط دلهای شکسته میشنوند
شب تمام شد
سها اما باز ماند
در سطر سفید میان دو خاطره
و آنکه چای سردش را زمین گذاشت
هنوز ایستاده است
با سکوتی به اندازهی ستارههایی که
هیچوقت نامشان را نیاورد
«سها...»
صدایی که دیگر صدا نیست
فقط خاطرهای از شنیدن
در گوش کسی که
یک شب
بیهیچ دلیل
به آسمان نگاه کرد
که حتی آسمان نبود
برچسب:
نویسنده: hamsengar