خرید بک لینک

Hamsengar

عکس و شعر و .‌..

نیمه‌هایی که در باران گم شدند

بارانِ آبی
نیمی از صورت، در مه
کلاغی از نور.

در خانه‌ای که با مدادهای لرزان ساخته شده بود،
دیوارها از سکوت بودند.

و پنجره‌ای که رو به باران باز می‌شد،
هر شب نام مرا در شیشه گم می‌کرد.

زنی از سایه عبور کرد،
مردی در آینه پیر شد،
و جهان میان دو چشم تا خورد.

نه تو بودی، نه من؛
فقط طرحی ناتمام از دو فصلِ اشتباه بود.

نیمی از صورتت در برفِ آبی می‌سوخت،
نیمی دیگر در خاکسترِ زردِ عصر.

خیابان‌ها زبانشان را فراموش کرده بودند؛
تابلوها به جای واژه، پرنده می‌کشیدند.

و عشق
مثل سیمی که در باد رها شده باشد
میان دو پنجره سوت می‌زد.

کسی نگفت: «بمان.»
کسی نگفت: «برو.»

فقط باران،
با لهجه‌ای دور از سئول و شیراز،
روی شانه‌های شب می‌ریخت.

در آینه، خانه‌ای زِ مه پیدا شد
در خانه، هزار پنجره تنها شد

نیمی ز من آبیِ دریا گشت و
نیمی ز تو برگِ زردِ پاییز شد

شب، آرام‌تر از آن بود که بتوان درباره‌اش حرف زد.
چراغ کوچکی پشت پنجره روشن مانده بود.
من به بخار روی شیشه نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم آدم‌ها چطور کم‌کم شبیه اتاق‌هایشان می‌شوند.

تو آن سوی باران ایستاده بودی؛ نه نزدیک، نه دور.
مثل درختی که زمستان هنوز تصمیم نگرفته باشد برگ‌هایش را ببرد.

هیچ اتفاق بزرگی نیفتاد.

فقط یک قطره آب از لبه‌ی سقف افتاد.
فقط یک پرنده از تاریکی گذشت.
فقط دو نفر، در دو سوی یک پنجره، پیرتر شدند.

و صبح،
وقتی نور به دیوار رسید،
خانه دیگر خانه نبود؛

طرحی بود از خاطره‌ای که هنوز
جرأتِ فراموش شدن نداشت.

برچسب: نویسنده: hamsengar تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 1:36

صفحه بندی