این رخ در سنگ فرو رفته است نه مجسمه است نه نقش کلاهی دارد از سنگ کوه و لبی سرخ از شرابی که سنگ نخورد نگاهش دو چشمهی تاریک است که آب ندارند آب را به یاد میآورند در این چارچوب فلزی زندانی نیست قاب آینه است که هر که درش بنگرد چهرهاش را نمیبیند سنگ را میبیند و سنگ، چهرهاش را این سایهبان سنگی سایه ندارد تنها سایهاش نگاه است و نگاه در این دشت خاکستر تنها آتشی است که نمیسوزد و نمیمیرد و نمیگذارد کسی بمیرد یا بسوزد یا بخندد