
Hamsengar عکس و شعر و ...باران که میباریدباران میبارید.نه آنقدر که شهر را بشوید؛فقط آنقدر که پنجره،پنجره را به خاطر نیاورد.کلاغی از نوربر سیمی خیس نشست.من از سمتِ آبیِ تصویر میآمدم،تو از سمتِ زردِ فراموشی.خانه میان ما بود.خانهای که هر شب از نو ساخته میشداز باران،از شیشه،از سایه،از چشم.و صبح دوباره فرو میریختدر باران.گفتم:«آیا هنوز مرا به یاد داری؟»اما صدایم به پنجره رسیدو پنجره به شیشه،و شیشه به سایه،و سایه به چشم؛و چشمبه باران.آنوقت فهمیدمآدمها گاهی نمیروند؛فقط در اتاق دیگری از حافظه...
ادامه مطلب