
Hamsengar عکس و شعر و ...نیمههایی که در باران گم شدند بارانِ آبینیمی از صورت، در مهکلاغی از نور.در خانهای که با مدادهای لرزان ساخته شده بود،دیوارها از سکوت بودند.و پنجرهای که رو به باران باز میشد،هر شب نام مرا در شیشه گم میکرد.زنی از سایه عبور کرد،مردی در آینه پیر شد،و جهان میان دو چشم تا خورد.نه تو بودی، نه من؛فقط طرحی ناتمام از دو فصلِ اشتباه بود.نیمی از صورتت در برفِ آبی میسوخت،نیمی دیگر در خاکسترِ زردِ عصر.خیابانها زبانشان را فراموش کرده بودند؛تابلوها به جای واژه، پرنده میکشیدند.و ع...
ادامه مطلب